تبليغاتX
لابيرنت

   «من كيستم؟! اول اين را به من بگو و سپس اگر دوست داشتم كه آن شخص باشم، جلوتر خواهم آمد؛ پس تا زماني‌كه شخص ديگري هستم، همين‌جا بمان.»     "آليس در سرزمين عجايب"

   علي‌رغم ادعاهايي مبني بر يك زبان فراگير يا جهاني، اينترنت يك فضاي عمومي نوين است كه برپايه‌ي ابعاد خاص اجتماعی-فرهنگي زندگي روزانه بناشده و مفهوم فرهنگي آن نيز از مكاني به مكان ديگر، بسته به تجارب گوناگون افراد، كمبودها، نيازها، آرمان‌ها و آرزوهايشان بسيار متفاوت است. در جوامع دموكراتيك، به سايبرسپس اغلب به عنوان يك فضاي جديد اطلاعاتي، تحقيقاتي و سرگرمي نگريسته مي‌شود كه به موازات يا در جهت تكميل فضاي عمومي موجود عمل مي‌كند، ولي در كشورهايي كه فضاي عمومي تحت كنترل نيروهاي سنتي و محدودكننده‌ي فرهنگي است، اينترنت مفهوم ديگري مي‌يابد و تبديل مي‌شود به وسيله‌اي براي مقاومت در برابر محدوديت‌هاي تحميل شده بر اين فضا. براي مردمي كه در اين كشورها زندگي مي‌كنند، و نيز گروه‌هاي حاشيه‌نشين مثل جوانان و زنان، فضاي اينترنت به مراتب از زندگي روزانه واقعي‌تر است. از اين منظر،  تحليل كاربرد اينترنت، ابزار مهمي براي مطالعه‌ي ابعاد اجتماعي-فرهنگي محسوب مي‌شود؛ ابعادي كه در زندگي روزمره پنهان ولي در دنياي مجازي آشكار مي‌شوند.

   براين اساس، يكي از بهترين راه‌هاي مطالعه‌ي ابعاد اجتماعی-فرهنگی اينترنت در ايران از طريق وبلاگ فراهم شده كه پس از ايجاد سيستم جهاني تايپ به زبان فارسي، به سرعت عموميت يافته است. وبلاگ‌ها، به‌ويژه براي جوانان، به مكان مهمي براي مشاركت در دنياي مجازي تبديل شده و درعين حال، آن‌ها قادر خواهند بود كه "خود"ها و تمايلات خود را نيز بازشناسند؛ اين درحالي‌است كه پي‌ريزي روابط و اجتماعات جديد در دنياي واقعي  اغلب چندان امكان‌پذير نيست. علاوه براين تمايلات، گرايش‌ها و تغييرات مهم در فرديت و عامليت نسل آينده و هم‌چنين كشمكش بين نسل جوان و گذشته و نيز اقتدار دولتي بر محدوديت‌هاي موجود در گفتمان عمومي را مي‌توان در وبلاگ‌ها آشكار ساخت.

   از اين‌منظر، اينترنت و وبلاگ، ابزاري قدرت دهنده براي زنان، جوانان و ديگر گروه‌هاي اجتماعي حاشيه‌نشين محسوب مي‌شوند. براي جوانان اين قدرت‌دهندگي با تعريف مجدد "خود" و تقويت هويت‌هاي جديد آغاز مي‌شود. بسياري از آن‌ها معتقدند كه هويت‌هاي واقعي/حقيقي آن‌ها در فضاهاي عموميِ فيزيكي/واقعي سركوب و پنهان شده‌اند. عمل وبلاگ‌نويسي، به عنوان يك فضاي نيمه‌خصوصي در اينترنت، به آن‌ها در كشف، بازسازي يا تبلور "خود"هاي واقعي آنان، در فضاي عموميِ مجازي كمك مي‌كند. در غيبت جسم، اين "خود"هاي جديد فاقد جسميت، به دنياي جديدي راه يافته و اجتماعات نويني را شكل مي‌دهند كه در فضاهاي فيزيكي واقعي كنترل و محدود مي‌شوند. در عين‌حال، اين تحقيق نشان‌گر آن است كه برخي از اين هويت‌هاي جديد نيز با منابع جديدي از محدوديت، خودسانسوري و عدم‌اختيار مواجه مي‌شوند.

 

منبع:Performance in Everyday Life and Rediscovery of the "Self" in Iran    

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 14:30 توسط منصوره حاجي قرباني |

  نمي‌دانم چگونه و از چه زماني به اين نتيجه رسيده بودم كه" كتاب مال كتاب‌خانه است و كتاب‌خوان بودن هم مستلزم خريد كتاب نيست." بنابراين در راستاي همين طرز فكر، شروع كردم به خواندن كتاب‌هايي كه از كتاب‌خانه به امانت مي‌گرفتم، كتاب‌هايي كه يا خود مشتاق خواندن آن‌ها بودم يا براساس توصيه‌ي افراد صاحب‌نظر انتخاب مي‌كردم. كتاب‌هايي كه عنوان تمام آن‌ها را به ياد دارم... و البته اگر ســعي كنم! نام نويسنده‌ي برخي از آن‌ها را هم!... ولي در مورد محتوا و داستان دقيق آن‌ها... چه عرض كنم؟!... بهتر است حرف‌اش را نزنم!... اين درحالي است كه كتاب‌هاي موجود در كتاب‌خانه‌ام را بخش به بخش و به اصطلاح پلان به پلان به خاطر مي‌آورم، چراكه در دسترس بودن ‌آن‌ها، اين امكان را به ما مي‌دهد كه هرازگاهي نگاهي به آنها انداخته و مروري داشته باشيم... اين بود كه با یک چرخش صدوهشتاد درجه‌اي به حقانيت اين جمله پي بردم كه "كتابي كه ارزش خواندن را دارد قطعا از ارزش خريد نيز برخورداراست."

  با اين‌وجود، اگرچه سعي كرده‌ام تاحد‌امكان در دوره‌هاي مختلف نمايشگاه كتاب حضور داشته باشم ولي چندان هم بازديد هرساله‌ي آن را براي خود ضروري نمي‌بينم. شايد به اين خاطر كه تهيه‌ي كتاب‌هاي موردنظر از كتاب‌فروشي‌هاي مقابل دانشگاه برايم راحت‌تر بوده است... به‌هرحال روز گذشته به نمايشگاه رفتم. در رابطه با نمايشگاه و كاستي‌هاي موجود در آن سخن بسيار بوده و پرداختن به آن‌ها نیز تكرار مكررات است ولي تنها از ذكر يك مورد نمي‌توانم خودداري كنم و آن هم فضاي نسبتا كوچك و محدودي بود كه با چادر محصور شده و به عنوان نمازخانه از آن استفاده می شد كه با توجه به قرارگيري آن در محلي به نام" مصلا" توجه مرا به خود جلب كرد.

  مورد ديگر اين كه امسال هم مثل چندسال اخير عرضه‌ي كتاب‌هاي مربوط به حوزه‌ي روان‌شناسي- البته نه خيلي تخصصي بلكه قابل استفاده براي همه- هم‌چنان مورد استقبال قرار مي‌گرفت كه البته اين موضوع جاي بحث دارد. چراكه اگر اين روي‌كرد نشان‌دهنده‌ي درك اهميت روان و توجه مخاطبان به اين وجه از وجود خود باشد، جاي بسي خوش‌حالي است ولي اگر دليل این روی کرد، تنها به جهت يافتن التيامي هرچند موقت و رهايي از فشارهاي رواني ناشي از شرايط سخت باشد، جاي تامل دارد.

  در اين‌ميان، غرفه‌هاي مربوط به كودكان و نوجوانان را زيباترين بخش ديدم. غرفه‌هايي با رنگ‌هاي شاد و پوسترهاي جورواجور، كتاب‌هاي قشنگ مصور و بعضا با كيفيت عالي. و من كه از اين غرفه به آن غرفه مي‌رفتم و كتاب‌هاي مختلف را ورق مي‌زدم و متصديان غرفه هم كه جديت من را مي‌ديدند با اين تصور كه قصد خريد دارم كتاب‌هاي بيشتري را به من معرفي مي‌كردند... كتاب‌هايي با عكس‌هاي برجسته... كه يكي از افتخارات كودكي من آن بود که یکی از آن ها را داشتم... و اگر به خاطر رودربايستي با دوست همراهم ( يكي از شاگردان قبلي‌ام) نبود زمان بيشتري را آن‌جا صرف مي‌كردم... و اما يك خاطره!... يادم مي‌آيد كه در اوايل دوران دبستان، دفترچه‌هاي ما دفترهاي بسيار ساده و بي‌رنگ و رویی بودند كه پشت آن‌ها در يك كادر ساده مستطيلي بعضا احاديثي نقل مي‌شد... يكي از آن‌ها را كاملا به ياد دارم مبني براين‌كه: حاسبوا قبل ان تحاسبوا.... "به حساب خود رسيدگي كنيد پیش از آن كه به حساب شما برسند."... و آن موقع من فقط هشت يا نه سال داشتم.

+ نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 10:6 توسط منصوره حاجي قرباني |

*هنوز در من کودک بازیگوشی است که به دنبال پروانه ها می دود...

 هنوز در من کودک بازیگوشی است که تفاوت بین شکوفه ی گیلاس و شکوفه ی بادام را می فهمد...

 هنوز در من کودک بازیگوشی است که بدون قصه خواب اش نمی برد و شب ها با پنجره به قصه های باران گوش می دهد...

 هنوز در من کودک بازیگوشی است که دلش نمی خواهد بزرگ شود.

 *منبع:ناشناس

پی نوشت: صبح همین امروز! با اولین چیزی که برخورد کردم کارتی بود که پست چی به من داد. کارت اهدای اعضا که حدودا یک ماه پیش، از طریق اینترنت ثبت نام کرده بودم. یک کارت کوچک که زیرش نوشته شده: "مایلم اعضا بدنم را در زمان مرگم اهدا کنم، باشد که ادامه زندگی اجزای وجودم، نجات بخش زندگی دیگری باشد." و جالب است که این کارت باید دقیقا صبح روز تولدم به دستم می رسید!... شاید این نشانه ای باشد از ارتباط تنگاتنگ "مرگ و زندگی"... شاید هم نشانه ای باشد از کوتاهی فاصله ی "تولد تا مرگ"... به هرحال فکر می کردم وقتی این کارت به دستم برسد خیلی روی من تاثیر بگذارد... تو فکر فرو بروم... غمگین بشوم... به دنیا و زندگی پشت پا بزنم یا شاید هم یک دفعه دلم برای همه چیز و همه کس تنگ شود... ولی نه! هیچ یک از این اتفاقات نیافتاد... پاکت را باز کردم، به نظرم آمد که چه کارت قشنگی است، روی آن را خواندم و سریعا گذاشتم اش توی کیفم... شاید به این خاطر باشد که من مدتهاست مرگ را به عنوان بخشی جدایی ناپذیر از زندگی، کاملا باور کرده ام و از هر چیزی هم که مرا یاد مرگ بیندازد به شدت استقبال می کنم... و شاید مرگ هم یکی از راه های "لابیرنت زندگی" است... و البته آخرین راه. :))

+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 0:4 توسط منصوره حاجي قرباني |

   مسلما زندگي بدون كامپیوتر، براي بسياري از ما دشوار و حتي غيرممكن خواهد بود. حال اگر تنها براي مدت يك روز، امكان دسترسي به كامپيوتر را نداشته باشيد، آيا مي توانيد از عهده‌ي آن يك روز برآمده و آن را تحمل كنيد.

     اين سايت، با شعار "کامپیوترهای خود را در روز ۳ ماه می ۲۰۰۸ خاموش کنید"، این روز را به عنوانshutdown Day یا روز خاموشی کامپیوتر نام گذاری کرده و از همه خواسته به یکی از بزرگ ترین تجربیات جهانی که تا به حال در اینترنت رخ داده بپیوندند و در این روز کامپیوترهای خود را خاموش کنند! و هدف از آن را پی بردن به این موضوع عنوان می کند که چه تعدادی از افراد قادر خواهند بود که یک روز را بدون کامپیوتر سپری کنند و چه اتفاقی خواهد افتاد اگر همگی ما در این برنامه شرکت کنیم. سپس پرسشی را به نظرسنجی گذاشته مبنی بر این که "آیا شما می توانید ۲۴ ساعت بدون کامپیوتر دوام آورید؟" که می توانید با کلیک کردن روی هر یک از دوگزینه موجود، در این نظرسنجی شرکت کنید.

پی نوشت: البته به نظر می رسد که در کشور ما، با وجود تعداد اندک کاربران، ضریب نفوذ و سرعت پایین اینترنت، گرانی اینترنت پرسرعت و... این یک روز آن چنان هم به ما سخت نگذرد!

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 14:18 توسط منصوره حاجي قرباني |