*من هر روز تغيير ميكنم
و در هشتاد سالگي هم، همچنان تجربه ميآموزم و تغيير ميكنم.
كارهايي كه به انجام رساندهام
ديگر به من ربطي ندارد... ديگر گذشته است.
من براي زندگي هنوز نقدينههاي بسياري در اختيار دارم.
پی نوشت: البته لازم به ذکر است که این مطلب را بنا به مناسبتی و تنها برای دلداری خودم نوشتم!
*دلواپس شادماني تو هستم. گزينه نامههاي عاشقانهي جبران خليل جبران و ماري هاسكل.
... ميگفت ديپلماتها با روزنامهنگارها و خبرنگاران فرق ميكنند... گفت: روزنامهنگارها و خبرنگاران صريحاند و شفاف، درحاليكه سياستمداران و ديپلماتها چندلايهاند و به راحتي نميتوان آنها را شناخت... ميگفت: ممكن است ديپلماتها نظرشان را درمورد موضوعي براي شما بيان كنند ولي چند لحظه بعد آن را با قاطعيت انكار كنند و از بيخ بزنند زير حرفاشان!...
و من پيش خودم فكر ميكردم كه: اّ اّ اّه! پس تا حالا بعضی از این افرادي كه باهاشون برخورد داشتم، همشون ديپلمات بودن و من خبر نداشتم!!!
چشم در راه كسي هستم
كولهبارش بر دوش،
آفتابش در دست،
خنده بر لب، گل به دامن، پيروز
كولهبارش سرشار از عشق، اميد .....
چناچنه به طور رومزره به زبان فارسي صبحت ميكيند، با كمي تلاش خاوهيد تواسنت اين نوتشه را بخاونيد. در داشنگاه كبمريچ انگلتسان تقحيقي روي روش خوادنه شدن كملات در مغز احنام شده است كه مخشص ميكند كه مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنهاي كملات را پدرازش كرده و كمله را ميخاوند. به هيمن دليل است كه با وجود به هم ريتخگي اين نوتشه شما تواسنتيد آن را بخاونيد.
نتيجهي اخلاقي: غلط املايي مانع از فهم متن نيست.
مطلب فوق از این جهت توجه مرا جلب کرد که در ترجمهي متون هميشه رعايت اصول نگارش، كاربرد صحيح واژگان و درستنويسي به منظور انتقال مفاهیم مدنظر قرار گرفته و اين نكات همواره به ما گوشزد ميشد.
چند سالي ميگذرد از زماني كه به يكباره تصميم گرفتم، كار قبليام را رها كنم؛ و وقتي اين تصميم را با خاطري آسوده و مطمئن و لحني كاملا جدي و بههمان اندازه بيخيال با مدير از همه جا بيخبرم در ميان گذاشتم؛ او كه هرگز چنين برخوردي را از من انتظار نداشت، به فاصلهي كوتاهي به همراه همسرش به منزل ما آمدند كه علت آن را جويا شوند؛ و من آنقدر از آن محيط و منش و رفتارشان خسته و دلزده بودم، كه جايي براي توضيح نميديدم؛ چراكه نه اميدي به اصلاح آنها داشتم و نه اصلا دلم ميخواست كه اصلاح شوند! ... بههرحال آنها ضمن اينكه سعي ميكردند علت اين تصميم را جويا شوند، ظاهرا از اينكه مصاحبت و دوستي! من را از دست ميدهند مكررا ابراز ناراحتي ميكردند، و من هم نهايتا خيلي محترمانه پاسخ دادم كه: "دوستي ما برجاست... من حتما به شما سرميزنم"... كه ناگهان آقاي مدير طاقت نياورد و با چهرهاي برافروخته گفت: "آخر دوستياي كه نفعي براي آدم نداشته باشد به چه دردي ميخورد؟!"... و من با شنيدن اين جمله آنچنان حيرت كردم، كه شخص گوينده از ديدن اينهمه بهت در چهرهي من، خودش وحشت كرد
خاطرم ميآيد در كلاس جامعهشناسي سياسي، ضمن بررسي نظريه يورگن هابرماس به دو نوع كنش اشاره ميشد: يكي كنش ابزاري و ديگري كنش ارتباطي. كنش ابزاري، كنشي غيراجتماعي بوده كه تنها معطوف به موفقيت فرد است. بدين معنا كه افراد درگير در اين كنش، از طريق حسابگريهاي خودخواهانه تنها در پي موفقيتهاي شخصياشان هستند. ( يادم ميآيد كه استاد اصطلاح جالبي را براي توصيف اينگونه افراد به كار برد: "طرف خودكِش"). اما تاكيد هابرماس بر كنش ارتباطي است كه مبناي تمام نظريههاي او را تشكيل ميدهد؛ كنشي اجتماعي كه مشاركت كنندگان در وهلهي اول به سمت موفقيتهاي فردي خود سمت گيري نميكنند بلکه هدفشان را در شرایطی دنبال می کنند که بتوانند برنامههایشان را بر مبنای تعریفهایی از موقعیت مشترک و در ارتباط با دیگران هماهنگ سازند. از اينرو اين كنش در شكلدهي و تكامل جوامع بشري بسيار مؤثر است.
قطعا هيچكس نميتواند اهميت و لزوم پويايي را در يك رابطه ناديده بگيرد. بدون وجود تعالي و پويايي دوجانبه، رابطه تازگي خود را از دست خواهد داد. ولي اين كه يك طرف رابطه، هميشه دهندهي صرف و طرف ديگر تنها گيرنده و طلبكار باشد، فرد را خسته ميكند. داشتن ديد انتفاعي و سودجویانه در يك رابطهي انساني، حقيقتا روح انسان را ميكشد...
پ.ن1:خوب! من هم تازگيها گاهی اين بيت حافظ را زمزمه ميكنم: هميشه شيوهي من عاشقي و رندي بود... دگر بكوشم و دربند كار خود باشم
پ.ن۲: مدتي بود كه ميخواستم در اين مورد بنويسم ولي هربار كه با دوستان عزيز همدانشكدهاي دور هم جمع ميشديم، آنقدر از ديدارشان احساس خوبي بهم دست ميداد كه تا مدتها شارژ بودم و همه چيز را فراموش ميكردم... فکر کنم نوشته بالا، نشانهي اين است كه باز هم دلم برايشان تنگ است و بايد ببينماشان.
پ.ن3: باز هم اسفند عزيز من و اين حس نوستالوژيك و هجوم اين خاطرات...

دلم گرفته است... دلم گرفته است
به ايوان ميروم و انگشتانم را
بر پوست كشيدهي شب ميكشم
چراغهاي رابطه تاريكند... چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار... پرنده مردني است
پن:چهلودومين سالمرگ فروغ فرخزاد گرامي باد.
خاطرم ميآيد زماني كه به منظور گرفتن ايده و مشاوره، براي انتخاب موضوع پاياننامه و حوزهي تحقيق، نزد يكي از استادان "بعدازاين" و البته خوب، صبور و باسواد دانشگاهامان رفته بودم، او كه گويا به تجربه به خودش ثابت شده بود، صراحتا و بهطور كاملا شفاف گفت: "خودتان را خسته نكنيد و يك موضوع بيدردسر و راحت براي خودتان انتخاب كنيد! حقيقتا پاياننامهي ارشد ارزش وقت گذاشتن زياد را ندارد و بايد ظرف سه يا چهارماه جمعش كرد!" و من بودم كه متعجب و با چشمان از حدقه درآمده نگاهش ميكردم. گويا بايد اين موضوع به خودم هم ثابت ميشد!... ولي خوب! الان هم اگر كسي براي مشورت پيش من بيايد، شايد من هم دقيقا همينها را بگويم.
پاياننامه عصارهي آنچيزي است كه دانشجو طي دو سال، از دانشگاه و البته استادان خود فراگرفته؛ و به همين دليل از آنجا كه نشاندهندهي عملكرد استاد و دانشجو است، بايد از اهميت و ارزش علمي بالايي برخوردار باشد... ولي متاسفانه عكس آن را شاهد هستيم. نگاهي گذرا به شيوهي تصويب عناوين پاياننامهها، راهنماييها و مشاورههاي استادان محترم (البته نه همهي آنها)، وقت و دقت صرف شده براي بررسي و مطالعهي پاياننامهها از سوي استادان حتي استادان داور! و در نهايت چگونگي نمره دادن- كه اين يكي البته براي خودش جوكي است واقعا- و... همگي اين تصور را شكل ميدهد كه گويا گاهي اوقات، تنها اين جنبهي مالي و انتفاعي قضيه است كه مدنظر بوده و البته افزايش تعداد پاياننامههاي راهنمايي شده (كه صدرحمت به اين مورد). چرا كه ميبينيم برخي از استادها، راهنمايي هر پاياننامهاي را با هر موضوعي برعهده ميگيرند، حتي اگر در آن زمينه تخصص و اطلاعات لازم را نداشته باشند. و همين ميشود كه شاهد افزايش روزافزون پاياننامههاي كپي شده و تكراري هستيم.
اين مقالهي منصفانه، صريح و كوبندهي! خانوم دكتر شيرين احمدنياي عزيز، من را ياد اين خاطرات انداخت. كه خواندنش را قويا به شما توصيه ميكند...
پينوشت: من عاشق اين انصاف، آزادگي و شجاعت خانوم دكتر احمدنيا هستم. ![]()
خوب! اوباما هم رييسجمهور شد... اصلا براي من مهم نيست كه چه غلطی ميخواهد بكند! من مدتهاست كه اميدم را به مفيد بودن چيزهاي دنيا از دست دادهام؛ ولي هنوز زيبايي را درك ميكنم. اين كه اوباما Performance هاي خوبي ارائه ميدهد، صداي قشنگي دارد، خوب حرف ميزند و حرفهاي خوشگل ميزند، همين كافي است... اصلا شايد به همين خاطر است كه هنوز هم طرفدار خاتميام... گاهي فكر ميكنم خوب بودن تو اين دنيا، مخصوصا دنياي سياست غيرممكن است، اما اگر چيزي يا كسي باعث شود كه يك لحظه آدم احساس خوبي پيدا كند، همين هم كفايت ميكند...
دروازهباني خبر يكي از مفاهيم كاربردي و شناخته شده در حوزهي روزنامهنگاري و بهطور كلي رسانه است. در فرايند انتقال خبر از منبع به مخاطب، چندين دروازهبان خبري دخيل هستند كه اولين آن منبع خبر و آخرين آن خودِ مخاطب است؛ چرا كه مخاطب نيز، براساس معيارهاي خود، در انتخاب مطالب از آزادي عمل برخوردار است. برخي بر اين باورند كه تصميمهاي دروازهبان در انتخاب و انعكاس اخبار، ميتواند نشانگر ارزشهاي فردي و حرفهاي وي و همچنين فشارها و محدوديتهاي محيط اطرافش باشد... اگر چه دروازهباني خبر امري گريزناپذير است ولي بايد پذيرفت كه با ظهور رسانههاي تعاملي جديد و مشخصا اينترنت اين مفهوم دستخوش تغيير و تحول بسياري شده است. با استفاده از اينترنت كاربران ميتوانند بهراحتي و تنها با فشردن يك كليد به تمام اطلاعات مورد نياز خود، فارغ از جهتگيريها و پردازش دروازهبانان خبر، دست يابند. با توجه به اين شرايط، بديهي است بهكارگيري همان شيوههاي پيشين دروازهباني، براي مخاطب فعال و باشعور امروزي، براي آن رسانه، حاصلي جز از دست دادن اعتبار آن و اعتماد مخاطبان (بهعنوان اصليترين سرمايهي هر رسانه) نخواهد داشت... شايد مقايسه چگونگي انتقال اين خبر با اين خبر "مشابه" كه در دو سايت خبري مختلف منعكس شده، نشان دهندهي مطلب فوق باشد.
درتحليل افكارعمومي، مردم غالبا دربارهي موضوع داغ و مورد بحث همگان علاقهمندند و ميكوشند، بدانند كه نظر ديگران دربارهي آن واقعه چيست و توزيع اجتماعي آن نظرچگونه است و چه حدسهايي درمورد آن زده ميشود. آنها ميخواهند بدانند نظرشان جزء كدام دسته از مردم است؛ آيا جزو اقليت هستند یا اکثریت. اگر اين افراد احساس كنند چزو اقليت محسوب ميشوند، طبيعتا ميكوشند نظر خود را برملا نسازند و دربارهي آن سكوت عمدي اختيار كنند و اين امر بهمدت طولاني ميتواند ادامه داشته باشد. از اينرو ترس از انزوا قرارگرفتن سرانجام سبب ميشود تا به "مارپيچ سكوت" پناه ببرد.
رسانههاي جمعي در اين ميان، بهعنوان منبع آگاهي، نقش مؤثري را ايفا ميكنند؛ چراكه مردم براي آگاهي از چگونگي توزيع افكارعمومي به آنها پناه ميبرند. رسانهها از سه طريق بر افكارعمومي اثر ميگذارند: اول با اعلام اينكه چه بخشي از افكارعمومي غالب است، حدسيات مردم را شكل ميدهند. دوم اين گمان را در مردم تقويت ميكنند كه كدام بخش از افكار عمومي درحال گسترش است. سوم اينكه رسانهها اين گمان را شكل ميدهند كه شخص ميتواند نظر كدام بخش از افكار عمومي را منتشر كند، بدون اينكه در انزوا قرار گيرد.... و بدينترتيب، مارپيچ سكوت، نظر حاكم را در رسانهها تاحدزيادي تقويت ميكند. در چنين شرايطي، نظر مطرح شده از سوي رسانهها گسترش زيادتري پيدا ميكند و بهتدريج نظرات ديگر را از ميدان بهدر برده و به اينترتيب، مارپيچ سكوت حاكم ميشود. امروزه نمونههاي زيادي از اين دست را شاهديم كه رسانهها با بهرهگيري از تمايل مردم به پيوستن به اكثريت، سعي درتقويت ديدگاه و عقيدهي موردنظر خود را دارند. شاهد آن هم تبليغات فراوان تجاري، سياسي و... است كه همواره در آنها از واژههاي چون: "همه"، "جمع"، "همهي ملت"، "همهي جوانان" و... استفاده ميشود.
منبع مورد استفاده: افكار عمومي ومعيارهاي سنجش آن