"...*عزي «Izzy» از آن آدمهايي بود كه مدام به اصطلاح فلنگ را ميبندند. هيچ جا بند نميشد. نگاهاش حالت حريص و دلواپس كساني را داشت كه فقط براي چيزي زندهاند كه وجود ندارد و چيزهايي هم كه وجود دارد هر سال بالاتر و بالاتر ميرود، به طرف برفهايي كه هيچ وقت آب نميشود. لني «Lenny» اول با اين جوان، كه يك كلمه هم انگليسي نميدانست رفيق شده بود. به همين دليل روابطشان با هم بسيار خوب بود. اما سه ماه نگذشته بود كه عزي شروع كرد مثل بلبل انگليسي حرف زدن و فاتحهي دوستياشان خوانده شد. فورا ديوار زبان ميانانشان بالا رفته بود. ديوار زبان وقتي كشيده ميشود كه دو نفر به يك زبان حرف ميزنند. آن وقت ديگر مطلقا نميتوانند حرف هم را بفهمند...."
نوشتهي فوق براي ما كه اغلب از زبان و ارتباطات كلامي بهعنوان مهمترين ابزار و يكي از سطوح اصلي ارتباطات ياد ميكنيم، بايد قابل تأمل باشد... اگرچه زبان و كلام، كاربردي سهل و آسان دارند ولي كنترل و مديريت آن بس دشوار است و بيدليل نيست كه گفته ميشود، "يك انسان بيشتر بهواسطهي چيزهايي كه نميگويد، انسان است تا بهواسطهي چيزهايي كه ميگويد."
*خداحافظ گاري كوپر، نوشتهي رومن گاري، ترجمهي سروش حبيبي، انتشارات نيلوفر.
نگاه توسعهاي به شكاف ديجيتال
ITC - اهرم توسعه
- شكاف ديجيتال، گلوگاه توسعه
- ITC هم عامل پيدايش مسأله است و هم راهكارش
- پركردن شكاف ديجيتال، هدف استراتژيك در برنامه ريزي توسعه
- شكاف ديجيتال، مانع دسترسي بخش هاي ديجيتالي نشده جامعه به فرصت هاي ITCو خدمات الكترونيك
شكاف ديجيتال چيست؟
*شكاف دسترسي: دغدغهي آن: بالابردن ضريب نفوذ با ايجاد و گسترش زيرساخت پيشرفتهي ITC به همهي نقاط جغرافيايي كه مستلزم برنامهريزي فني است.
*شكاف آمادگي: بالابردن قابليت جذب در جامعه، سازمانها و افراد. سطح سواد الكترونيك قشرهاي ديجيتالي نشده كه مستلزم برنامهريزي آموزشي در سطوح رسمي و غيررسمي است.
* شكاف كاربري:
- ايجاد تقاضاي مؤثر و نياز واقعي در بخشهاي ديجيتالي نشده كه مستلزم برنامهريزي پيچيدهتري است.
- تأخر انسان با دستاوردهايش: ناتوانايي طبيعي ذهن انسان براي همگامي با شتاب تحولات ديجيتال.
- راهكارهاي تكنولوژيك: مهندسي هوش و ذهن و مجهزشدن انسان به تكنولوژيهاي ديجيتال جهت كاهش اين شكاف.
- راهكارهاي پرورشي: غلبه برموانع رواني-ذهني از طريق برنامهريزي و سياستگزاري مناسب و بلندمدت.
- شكاف اثربخشي: وجود يك نياز واقعي و باور به اينكه بدون ITC نميتوان ادامهي حيات داد. .....
*برگرفته از مقالهي خانم دكتر شهيندخت خوارزمي در نشست علمي انجمن جامعهي مطالعاتي، تيرماه 1387
نشست تيرماه انجمن مطالعات جامعهي اطلاعاتي تحت عنوان "شكاف ديجيتالي و گذر از آن" عصر روز گذشته، در مركز محاسبات دانشگاه صنعتي شريف و با حضور دكتر كاظم معتمدنژاد، دكتر شهيندخت خوارزمي، دكتر تابش و دكتر رضا قاضينوري برگزار شد.
اين نشست، با سخنان دكتر معتمدنژاد آغاز شد كه دربارهي سابقهي تاريخي شكاف ديجيتال و آزادي اطلاعات صحبت كردند.
دكتر تابش نيز ضمن ارائهي تعريفي از شكاف ديجيتالي، وارد مباحث راهبردي شده و راهكارهايي را براي كم كردن اين شكاف ارائه دادند.
دكتر خوارزمي با تاكيد بر اينكه به شكاف ديجيتال بايد نگاه توسعهاي داشته باشيم، ITC را اهرم توسعه دانسته و از شكاف ديجيتال به عنوان گلوگاه توسعه ياد كرد. وي ضمن برشمردن انواع شكافهاي ديجيتالي، به شكاف آمادگي و كاربري ميان گروهها و قشرهاي قدرتمند براي سياستگزاري و تاثيرگذاري آنان بر سياستها و برنامهها اشاره كرد، و بر ارتباط رهبران و مسوولان جامعه با قشر ديجيتالي شدهي مردم و سازمانها تاكيد نمود. و درنهايت ضمن ارائه نتايج پژوهشي كه در سال 84-83 در اين زمينه انجام شده بود، راهكارهايي را براي كم كردن شكاف ديجيتالي اراته داده و انجام پژوهشهايي از اين دست را ضروري دانست.
دكتر رضا قاضي نوري نيز ضمن انتقاد از روند اخير رشد ديجيتالي شدن در ايران، به بيان تحقيق انجام شده در رابطه با جهش ديجيتالي كشور شيلي (به دليل برخورداري از شرايطي مشابه با ايران) پرداخت و عملكرد و برنامههاي دولت شيلي را در اين زمينه به عنوان راهكار، مورد بررسي قرار داد.
حقيقتا براي من عجيب است! كارگرداني كه در كارنامهي كاري خود فيلمهاي ساختارشكني مثل: قرمز، *شام آخر و پاركوي را دارد، همان سازندهي سريال "مرگ تدريجي يك رويا" باشد... هر هفته هم بر شدت اين تعجب افزوده ميشود، بهطوري كه گاهي فكر ميكنم شايد اشکال از تیتراژ است و اسم كارگردان، اشتباهي فريدون جيراني نوشته شده... !
* "نظر به اینکه ... *مشخصات فردی*... دوره تحصیلات رشته علوم ارتباطات اجتماعی را به پایان رسانده و شایستگی دریافت درجه کارشناسی ارشد را احراز نموده است، این دانشنامه به نامبرده اعطا می شود تا از امتیازات(؟!) آن بهره مند گردد."
*بخشی از متن دانش نامه ی کارشناسی ارشد
مرد ماهيگير
طعمههايش را به دريا ريخت
شادمان برگشت
در ميان تور خالي
مرگ
"تنها" دست و پا ميزد
پی نوشت: وقتی این شعر رو خوندم، بی اختیار دلم می خواست کتاب را پرت کنم تو هوا و برای این مرد ماهیگیر کف بزنم و بلند هورا بکشم!
*دستور زبان عشق، قیصر امین پور، انتشارات مروارید.
بالاخره "باراك اوباما" پس از مبارزهاي سخت و نفسگير با ديگر سناتور آمريكايي "هيلاري كلينتون"، رسما توانست نامزد نهايي حزب دموكرات باشد. از جمله نكات حائز اهميت در مورد اوباما و شيوهي مبارزهي انتخاباتي او، استفاده از اينترنت بهعنوان ابزاري مؤثر در مبارزه با ديگر رقبا است.
استفاده از فضاي مجازي و وبلاگها، در زندگي سياسي امريكاييها، به سال 2004 برميگردد. زمانيكه "جان كري" يكي از كانديدهاي انتخابات رياست جمهوري خطاب به هواداران خود ميگويد: "من اكنون جملهاي را ميگويم كه فرانكلين روزولت هرگز نميتوانست بگويد و آن اين جمله است كه Johnkerry.com را ببنيد." بهنظر ميرسد كه اوباما هم با استفاده از اين تجربه، توانست با وجود برخورداري از حداقل امكانات و شهرت نهچندان كافي، از اينترنت براي برانگيختن هواداران و جمعآوري كمكهاي مالي، بهمراتب بهره بيشتري گيرد. درواقع همزمان با شروع مبارزات انتخاباتي، سايتهاي مختلف متعلق به اوباما هم فعاليت خود را آغاز كردند. افراد زيادي به طور داوطلبانه در ايالتهاي مختلف براي او تبليغ ميكردند و در حالي كه كلينتون به دليل كمبود بودجه مجبور شده بود از بودجهي خانوادگي خود براي تبليغات استفاده كند، اوباما به دليل استفاده از این فنآوري وضعيت خوبي داشت.
بههرحال اين نخستين بار بود كه يك زن (هيلاري كلينتون) و يك مرد سياهپوست افريقايي-امريكايي (باراك اوباما)، فارغ از محدوديتهاي جنسيتي و نژادي براي احراز چنين جايگاهي با هم رقابت ميكردند. براي من چندان مهم نبود چه كسي پیروز اين رقابت باشد... چون اين اتفاق و تفكر خود، برنده و به اندازهي كافي جذاب است.
اخيرا در خبرها خواندم؛ "امسال بالغ بر ۱۵۹ نفر در مقطع کارشناسی ارشد گروه علوم ارتباطات اجتماعی از طریق آزمون سراسری پذیرفته خواهند شد."... جزئيات ظرفيت پذيرش دانشگاهها را هم ميتوانيد در متن اصلي خبر بخوانيد... و عجيب نبود كه با خواندن اين خبر باز هم به ياد آزمون ارشد سه سال پيش بيفتم. زماني كه با كسب رتبهي كل24، و رتبهي 6 در بين دختران شركت كننده، در كمال تعجب –با توجه به قناعت! مسؤولان در ظرفيت دانشگاهها- پذيرفته نشده و پس از نوشتن نامهاي مبني بر اعتراض نسبت به نتيجهي مزبور، جوابيهاي از روابط عمومي سازمان سنجش به دستم رسيد... يك نامهي از پيش تايپشدهي بيروح، مبني بر اينكه شما (دقيقا خاطرم نيست) سواد يا نمره علمي لازم را كسب نكردهايد.
افزايش ظرفيت دانشگاهها، سياست تازهاي است كه اخيرا مسؤولان در پبش گرفتهاند در اينجا نميخواهم درمورد صحت يا سقم اين تصميمگيري و نتايج آن در درازمدت بحث كنم... که البته شايد اين تصميم در مورد رشتهي ارتباطات، با توجه به ظرفيت بسيار محدود آن طي سالهاي گذشته و نيز گسترش و كاربرد اين رشته در سطوح مختلف علمي، چندان بيراه نباشد... ولي اي كاش مسؤولان امر ميدانستند كه اين تصميمگيريهاي يكشبه با تغيير جهتهاي ناگهاني، تا چه اندازه ميتواند روي افراد و جوانب مختلف زندگي آنان تأثير بگذارد.... به هرحال هر دوسوي پشت بام باز است و در اختيار آقايان!
پينوشت: جايي خواندم يا نميدانم! شايد شنيدم كه بعضي اتفاقات مثل يك علامتی هستند بر روی یک بادکنک. همانطور كه هرچه آن بادكنك باد شود، آن علامت بزرگ وبزرگتر ميشود؛ از برخي اتفاقات هم هرچه فاصله بگيريم، بيشتر به چشم و به ياد ميآيند.
* فردي كه وجدان نداشته باشد و محبت سرش نشود، رنج هم نميبرد.
بالاخره پس از مدتها كه از بازار داغ نقدوبررسي رمان "بادبادكباز" ميگذرد، اين كتاب را خواندم. نكتهي جالب يا شايد هم خندهدار اينكه، آن روزهاي اول كه با اسم اين كتاب در مطبوعات، سايتها و وبلاگهاي مختلف برميخوردم، تصور ميكردم كه اين، همان داستان كوتاه بادبادكباز نوشتهي سامرست موام است كه زماني در دوران نوجواني خوانده بودم و بهنظرم خيلي هم بيمزه ميآمد... ولي نه! اين يكي چيز ديگري بود.
اگرچه رمان بادبادكباز در طي سالهاي رژيم سلطنتي افغانستان، سقوط آن، جنگ با شوروي و ظهور و سلطهي طالبان شكل ميگيرد ولي تمام اين تحولات در پسزمينهي داستان قرار دارد. حتي آنجا كه بهطور كاملا ملموس به برخي معضلات و فجايع كشور افغانستان در زمان طالبان ميپردازد- مثل: سنگسار مرد و زني به اتهام زنا، در استاديوم فوتبال بين دونيمه(در مقابل چشم تماشاگراني كه حق كفزدن و تشويق تيم خود را نداشتند)، آن هم توسط فردي كه مشخص ميشود، خود شديدا فساد اخلاقي دارد، يا آنجا كه معلوم ميشد، پيرمرد گدايي كه بوي زنندهاش راوي داستان را به تهوع وا ميداشت، زماني استاد دانشگاه بوده و سالها حافظ، خيام، بيدل، جامي و سعدي تدريس ميكردهاست- اصل چيز ديگري بوده و اينها همه در حاشيه قرار داشتند.
بهنظر ميرسد در رمان بادبادكباز به روابط انساني و اخلاقي بيش از هرچيز ديگري بها داده شده است. در اين روابط ميتوان نمادهايي از عشق، دوستي، وفاداري، خيانت، احساس گناه و در نهايت ضميرپاك انسانها را جستوجو كرد. و تمام اينها بهزيبايي و سادگي، بدون تعصب و بدون اينكه نويسنده بخواهد چيزي را به چشم يا به رخ خوانندهاش كشيده و برايش خط ونشان بكشد، بيان ميشود، پس لاحرم هم بر دل مينشيند.... اين كتاب را به شدت انساني يافتم.
*بادبادكباز، نوشتهي خالد حسيني، ترجمهي مهدي غبرايي، نشر نيلوفر.
«من كيستم؟! اول اين را به من بگو و سپس اگر دوست داشتم كه آن شخص باشم، جلوتر خواهم آمد؛ پس تا زمانيكه شخص ديگري هستم، همينجا بمان.» "آليس در سرزمين عجايب"
عليرغم ادعاهايي مبني بر يك زبان فراگير يا جهاني، اينترنت يك فضاي عمومي نوين است كه برپايهي ابعاد خاص اجتماعی-فرهنگي زندگي روزانه بناشده و مفهوم فرهنگي آن نيز از مكاني به مكان ديگر، بسته به تجارب گوناگون افراد، كمبودها، نيازها، آرمانها و آرزوهايشان بسيار متفاوت است. در جوامع دموكراتيك، به سايبرسپس اغلب به عنوان يك فضاي جديد اطلاعاتي، تحقيقاتي و سرگرمي نگريسته ميشود كه به موازات يا در جهت تكميل فضاي عمومي موجود عمل ميكند، ولي در كشورهايي كه فضاي عمومي تحت كنترل نيروهاي سنتي و محدودكنندهي فرهنگي است، اينترنت مفهوم ديگري مييابد و تبديل ميشود به وسيلهاي براي مقاومت در برابر محدوديتهاي تحميل شده بر اين فضا. براي مردمي كه در اين كشورها زندگي ميكنند، و نيز گروههاي حاشيهنشين مثل جوانان و زنان، فضاي اينترنت به مراتب از زندگي روزانه واقعيتر است. از اين منظر، تحليل كاربرد اينترنت، ابزار مهمي براي مطالعهي ابعاد اجتماعي-فرهنگي محسوب ميشود؛ ابعادي كه در زندگي روزمره پنهان ولي در دنياي مجازي آشكار ميشوند.
براين اساس، يكي از بهترين راههاي مطالعهي ابعاد اجتماعی-فرهنگی اينترنت در ايران از طريق وبلاگ فراهم شده كه پس از ايجاد سيستم جهاني تايپ به زبان فارسي، به سرعت عموميت يافته است. وبلاگها، بهويژه براي جوانان، به مكان مهمي براي مشاركت در دنياي مجازي تبديل شده و درعين حال، آنها قادر خواهند بود كه "خود"ها و تمايلات خود را نيز بازشناسند؛ اين درحالياست كه پيريزي روابط و اجتماعات جديد در دنياي واقعي اغلب چندان امكانپذير نيست. علاوه براين تمايلات، گرايشها و تغييرات مهم در فرديت و عامليت نسل آينده و همچنين كشمكش بين نسل جوان و گذشته و نيز اقتدار دولتي بر محدوديتهاي موجود در گفتمان عمومي را ميتوان در وبلاگها آشكار ساخت.
از اينمنظر، اينترنت و وبلاگ، ابزاري قدرت دهنده براي زنان، جوانان و ديگر گروههاي اجتماعي حاشيهنشين محسوب ميشوند. براي جوانان اين قدرتدهندگي با تعريف مجدد "خود" و تقويت هويتهاي جديد آغاز ميشود. بسياري از آنها معتقدند كه هويتهاي واقعي/حقيقي آنها در فضاهاي عموميِ فيزيكي/واقعي سركوب و پنهان شدهاند. عمل وبلاگنويسي، به عنوان يك فضاي نيمهخصوصي در اينترنت، به آنها در كشف، بازسازي يا تبلور "خود"هاي واقعي آنان، در فضاي عموميِ مجازي كمك ميكند. در غيبت جسم، اين "خود"هاي جديد فاقد جسميت، به دنياي جديدي راه يافته و اجتماعات نويني را شكل ميدهند كه در فضاهاي فيزيكي واقعي كنترل و محدود ميشوند. در عينحال، اين تحقيق نشانگر آن است كه برخي از اين هويتهاي جديد نيز با منابع جديدي از محدوديت، خودسانسوري و عدماختيار مواجه ميشوند.
منبع:Performance in Everyday Life and Rediscovery of the "Self" in Iran